تبليغاتX
Goleshab

Goleshab

...راز شب را این بار من می گویم

...

سلام

این چند روز خیلی فکر می کردم به اینکه چه حالی داره وقتی یه نیازی داری که برآورده شدنش برات خیلی

مهم ولی برای طرف مقابلت نه...

حال زیاد خوبی نیست....یه جوری سردرگم می شی که چی کار کنی...نمی دونی چی باید بگی

وقتی زنگ می زنه نمی تونی باهاش صمیمی حرف بزنی چون اصلاً فکرت پیش اون نیازست و همین 

موضوع و سخت تر می کنه...

اصلاً نمی دونی چه جوری به طرف بگی که بابا من مشکلم اینه....نمی تونی

از طرفی ام هی ازت می پرسه چرا این روزا حال و حوصله نداری...چته؟؟؟ چرا بهم نمی گی؟؟؟

خیلی احساس مزخرفیه...احساس بلاتکلیفی...

تهش انقدر اصرار می کنه که مجبور می شی  یه جورایی بهش بفهمونی مشکلت چیه، البته نصف 

مشکلم به دست اون طرف حل می شه

حالت بدتر می شه وقتی یه جواب سر بالا می شنوی...چون انتظارش و نداشتی که اونم 

بهت جواب سربالا بده... 

خلاصه اینکه خودت می مونی و یه نیاز، که بدست هیچ کسی برآورده نمی شه...کسی ام که بهش

امید بسته بودی ردت می کنه...

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Thu 27 Oct 2011ساعت 22:35  توسط رضا  | 

به اعصاب خودت مسلط باش D:

سلام 

چرا حالا به خودت گرفتی؟؟؟ حالا فعل جمع یا مفرد زیاد فرقی نمی کنه مهم اینه که دلا صمیمی باشهD:

 واسه اینکه دیگه بیشتر از این عصابت خورد نشه یکم راحت تر با هم حرف می زنیم و فعلارو مفرد به کار می بریم...

بگذریم...

ترم اول تو دیار غربت تموم شد و رفتیم ترم دوم اونم چه رفتنی

ترم اول یه هفته بود که کلاسا شروع شده بود و من هنوز دنبال ثبت نام بودن، تست پزکشی و کِشتِ ...D:

حالا زیاد وارد جزیات نمی شمD:، خلاصه که ثبت نام تموم شد و رفتیم سر کلاس

یه ماهی گذشت و من هی می رفتم سر کلاس می نشستم ولی تا وقت حضور غیاب می شد

اسمم تو لیست نبود، این اون ور، فهمیدم که بـــــــــــــــــــــله، طرف آدرس کل کلاسامو اشتباهی داده

خوشبختانه کلاسامم درست شد و رفتم سر کلاس خودم...

حالا این زیاد سوزش نداره...

فکر کن یه ماه با تاکسی بری دانشگاه، به خاطر چی؟؟

به خاطر اینکه راننده های پخمه نمی دونن دانشجوی لیسانس نیازی به بلیط نداره که سوار سرویس دانشگاه

بشه،...

به قول بچه ها،ایشاا... سگ یائسه باهات هم بستر بشه به حق همین وقتD:

تا بعد

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Wed 28 Sep 2011ساعت 23:54  توسط رضا  | 

چیه؟؟؟چیزی شده؟؟؟

سلام 

مخصوصاً به بچه های دانشگاه

چه طورین؟؟؟

آقا غم باد گرفتیم...داشتم با یکی از بچه ها چت می کردم، خیلی وفت بود بی خبر بودن ازش

کلی دردسر کشیده بود از پارسال تا حالا...

اون زمون هی با بچه ها نشستیم زیر سرش گفتیم یه دوست دختر بگیر حالت خوب می شه

دیگه دپرس نمی شی و اینا

از اون وقتی ام که من به ولایت فقیه خیانت کردم و از ایران رفتم بیرون، البته قبلش در تکاپو بودم که

با یکی از همکلاسی ام بیشتر آشنا شم که خلاصه نشد

از قضا این دوستم، با همین خانوم بیشتر آشنا و وارده یه رابطه ی جدید شدن

اما مثل اینکه وضع بهتر نشد که هیچ، بدترم شد و این رفیق ما ام به دردسر افتاد

ولی خداییش تقصیر دختره ام نبود ( آخه مگه من صلیقم بد می شه، حرفا می زنیدا )

راست می گن همیشه همه چی اون جور که به نظر میاد نیست

ولی جای شکرش باقیه که ایشاا... دوستمم داره کاراش رو به را می شه

و یه جای دیگه ام واسه شکر داره که

من با اون خانوم وارده رابطه نشدم چرا؟؟؟ چون اگه می شدم، نمی شدم، یعنی اینکه

یهو وسطش باید ول می کردم و به ولایت فقیه خیانت می کردم، که اینجوری انصافم نبود خداییش دیگه

وجهه ی منم خراب می شد تازه

پس چی شد؟؟؟

 همیشه همه چی همون جور که به نظر میاد نیست، که از بدبختی ما همیشه اون جور ناجورش 

اتقاق میوفته

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Mon 18 Jul 2011ساعت 1:13  توسط رضا  | 

بری می رسد!!!

آهان...

از ایران مادرم مدارکمو داده بود به امور خارجه که فکس کنن اینجا برای سفارت

بعد از چند روز زنگ زدم و گفتن که مدارکتون رسیده، منم خوشحال رفتم سفارت اسممو گفتم که بره مدارکو بیاره

بعد از چند دقیقه برگشته با این قیافه  :|

دیدم چند تا کاغذ گذاشته جلوم...نگاه کردم دیدم 

یه کاغذ سفید با تعداد زیادی خطای سیاه...مثلاً ارواح خاک عمشون فکس کردن

طرف می گه این جوری نمی شه زنگ بزن ایران بگو واست ایمیل کنن، پرینت بگیر دوباره بیار

منم با این قیافه :-w ( رجوع شود به یاهو مسنجر ) دارم بهش نگاه می کنم

آخه تو اون امور خارجه چه غلطی دارن می کنن دست جمعی نشستن بیلیارد جیبی می زنن!!!

حالا باز اونی که تو سفارت بود قیافش قابل تحمل بود

وایییی کانتر بقلیش یه مرد نشسته بود...انگار همین الان از سرکوب خس و خاشاک برگشته

حالم داشت ازش بهم می خورد

دیگه از این به بعد اگه دلم واسه ایران تنگ بشه می رم سفارت!!!

دنیای خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  Sun 10 Jul 2011ساعت 12:15  توسط رضا  | 

هر دم از این باغ...

سلام

بالاخره این پیچک درست شد خیر سرش!!!

دیشب یکی از دوستای همکلاسیم آن شده بود تو یاهو داشتم چت می کردم، یکم که گذشت دیدم

خیلی راحت داره چت می کنه!!!منظورم اینه که دیگه فعل جمع به کار نمی بره و به جای شما از تو استفاده می کنه

آخه اینم ماجرا داره...

زمانی که تو دانشگاه بودم بچه های کلاس مخصوصاً خانوم ها خیلی اصرار داشتن که به اسم فامیلشون صداشون

کنیم...روی جمع بستن فعل ها ام خیلی تاکید داشتن...

حالا نمی دونم چی شده بود که اینجوری تغییر کرده بود....بذارید حدس بزنم

نمی تونه بی ربط با تفکیک جنسی کلاسا باشه....دیدن اگه طرح اجرایی بشه دیگه کو شوهر:پی

پس از الان دست به کار شدن و از اینجور ادبیات استفاده می کنن که میخ خودشونو بکوبن:دی

خداییش خیلی ضایست، تو کل دنیا دیگه فقط دستشوییا زنونه مردونه   داره

از اینکه بگذریم

آقا یه ماه دنبال اینم که پرونده دانشجویی درست کنم اینجا...

یه لحضه...

به نظرم پست داره طولانی می شه بقیشو تو پست بعدی می گم :دی

+ نوشته شده در  Sun 10 Jul 2011ساعت 12:5  توسط رضا  | 

مهمه؟؟؟!!!

سلام

ببخشید اگه سال نو تبریک گفته نشد

اصلاً نفهمیدم کی، چه جوری، کجا تحویل شد...

انگار چیزای مهمتری ام هست که بهوش بشه توجه کرد، یه چیزایی ام قبلاً واست مهم بودن و الان نیستن

مثل تحویل شدن سال نو!!!

آقا هیچ جا آرامش خاطر نداریم از دست این فامیل، یه زمانی مخالف فیلتر شدن فیس بوک تو ایران بودم

ولی دیدم نه خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــر انگار اگه نباشه واسه بعضیا بهتره

شب مامانم زنگ زده می گه رضا:

می گم بله

میگه  برو ببین تو فیس بوک اون عکسی که گذاشتید فلان کسم توش هست یا نه؟؟؟( دوست دختر داداشم)

می گم مادر من آخه کدوم عکس؟؟؟

می گه همون عکسی که دارین توش ماهی می خورید

منم نگاه کردم دیدم هست گفتم مگه حالا چی شده؟؟؟

می گه: هیچی زن عموت الان زنگ زده می گه عکستون و تو فیس بوک دیده که اون دختره ام توش بوده

می گم حالا بر فرض که بوده، چی می شه مگه؟؟؟

می گه: یعنی چی چی میشه؟؟؟ زن عموت دیده!!!

اون لحظه بود که عمق فاجعه رو دریافت کردم و گفتم: باشه من چک می کنم بهتون می گم!!!

آقا، دیگه شروع کردم کل فامیل و بلاک کردن چون می دونستم این سوژه که تموم شه نبوت من می رسه

اول همه ی  فامیلو حذف کردم بعد بلاکشون کردم

آخه یه ادم چقدر می تونه بی کار باشه، که با هزار ضرب و زور فیلترینگ و دور بزنه که چی؟؟؟

که بره فیس بوکتو چک کنه بعد به مامانت راپورت بده!!!

آخه جداً این فامیل ما داریم؟؟؟!!!

یعنی تکنولوژی ام شد وسیله واسه خاله زنک بازی!!!

هیچی... دردا که یکی دو تا نیست آخه، این تازه یه نمونه ی کوچیکش بود

تا بعد

دنیای خوبی داشته باشید...


+ نوشته شده در  Sun 10 Apr 2011ساعت 16:57  توسط رضا  | 

سه شنبه های خرید...

سلام به همه ی دوستان

آقا بساطی شده ها این خرید عید، همه می خوان سه شنبه ها برن خرید، بعد با مغازه های بسته رو به رو می 

شن

بعد رئیس پلیس می گه اون همه جمعیت واسه خرید عید اومدن، خوب اگه اینجوریه چرا مغازه هارو به زور

می بندین آخه، بعد مردم و می زنید!!!

یکی می گفت به خاطره اینه که مردم بعد از هدفمندی یارانه ها وضعشون خوب شده و 

چپ و راست می رن خرید، حتماً اینا ام واسه اینکه یه موقع مردم هوایی نشن

اون لا لو آ ( منظور لا و لوها هستش ) چند تا باتوم و گاز اشکاور و شوکم می زنن

آخ آخ، یادم رفت بگم، یه مستندی بود در مورد شعیب

کلی مشخصات و روایت و ... آخرشم طرف خیلی جدی می گه

یعنی آقای احمدی نژاد می تواند همان شیعب باشد؟؟؟

جاتون خالی از خنده داشتیم سرامیکای کف خونه رو گاز می زدیم، اگه بسنده نمی کرد

تنها راه موجود برای قطع خنده می تونست پرت کردن خودمون به کف آسفالت خیابون باشه

جان من، نه جان من، به شخصه قول می دم اگه یه روایت پیدا شد

که بگه شعیب دروغگو بوده من به شخصه به مموت ایمان میارم!!!همینجا قول می دم

آره خلاصه

یه عده مملکتو گرفتن تو دستشون، بعد فکر می کنن بلانسبت مردم پشت گوشاشون مخملیه

از همه ی این حرفا که بگذریم

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Sun 6 Mar 2011ساعت 20:15  توسط رضا  | 

نبودم، ای کاش بودم...

سلام

بعد یه غیبت تقریباً طولانی باز اومدم، یعنی بهونه ایی شد که بیام

از صبح پای اینترنت بودیم ببینیم چه اتفاقایی می افته، هی F5 بود که می زدم، به امید اینکه خبری

جدید اومده باشه، دلم می خواست بودم و خودم داد می زدم، فش می دادم، سنگ پرت می کردم و ...

اما خوندن خبر چه فایده؟؟؟

22 بهمن محسن یگانه واسه جشن انقلاب اومد سفارت، برای اولین بار تو جشن سفارات بزن برقص بود

بازم فیلمش اومد بیرون و ما حسرت خوران نگاه می کردیم، مردم با آهنگ بار و بندیل و ببند شعار می دادن

آخه اینجا جنبش سبزش خیلی فعال (رسام) سال پیشم ریختن و سفارت و گرفتن، دمشون گرم

آره خلاصه هی این فیلمارو می دیدم و حسرت می خوردیم، 

یه مژده ام واسه بچه های کنکوری 90 دارم:

دانشگاه اوین از سال بعد، دانشجو می گیره، کارشناسی به کارشنای ارشدم پیوسته و دکترام بورس می کنه

...

تکنولوژی سپاهم مدرن شده، گاز اشک آور آرودن طعم دار، نعناع، گیلاس، دوسیب و ...

اون مرتیکه رادانم که از رو نمی ره، سنگ پا قورت داده بی شرف، از اینورم نماینده بجای اینکه

نماینده مردم باشن، شدن دستمال آغا،

از اینور از مردم مصر طرف داری می کنن، از اونور می گن اینا اغتشاش گرن، کلاً 300 نفر شرکت کردن

آقایون 150 نفرشونو دستگیر کردن

کیهانم فکر می کنه مردم بلانسبت خرن، آخه احمق چه جوری 50 میلیون نفر اومده بوده  راهپیمایی 

22 بهمن، کلاً ایران مگه چقدر جمعیت داره که 50 میلیونش بیان تظاهرات، همین دیگه

از سر معده که حرف می زنین همین می شه

از همه چرت ترش اینه، می گن طرف هم کرد بوده هم بسیجی

به خدا ما ام دوست کرد داریم، حکومت بهشون اجازه نمی ده نماز جماعت بخونن، مسجدشونو ازشون گرفتن

،خودشون ماهیانه پول می دن یه جایی رو اجاره می کنن، فلان قدرشونو اعدام کردن

آخه چرا خبر تخیلی می گید؟؟؟ 

بعد عکس می ندازن که طرف با آیت ا... منتظری عکس داره، خب شما که با اونم مخالف بودید

طرف داره می ره دانشگاه، جلوشو می گیرن که کجا می ری؟؟؟

می گه دارم می رم دانشگاه، بر می گردن می گن،  می خوای یه دونه بزنم تو سرت که نتونی از جات

پاشی؟؟؟

یه جایی نوشته بود، یه برادر عرزشی می گفت: وقتی می بینم مردم از دستم فرار می کنن فکر می کنم

آدم خفنیم، خیلی قدرت دارم 

نه عزیزم، تو اسپانیام تو جشن گاو بازیشون همه از دست گاو فرار می کنن، نه به خاطر اینکه خیلی خفن، نه،

به خاطر اینکه شعور نداره، حیوونه،

خدایا همیشه فکر می کردم خر و شناختی بهش شاخ ندادی، پس چرا این خرا شاخ دارن؟؟؟!!!

خلاصه اینکه

اگه آدم دشمنی ام داره، بهتر دشمنش عاقل باشه

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Wed 16 Feb 2011ساعت 12:16  توسط رضا  | 

یه آفتابه آب...

سلام

اعصاب مصاب ندارم، اینم شد شانس آخه؟؟؟؟تف بیاد به هر چی شانس

اینجاست که می گن گناهی ندارم ولی قسمت اینه، خیر سرمون گفتیم بیام دانشگاه دلمون وا شه

بدتر دلمون پوسید

فیس بوک باز کردم گفتم الان سرچ کنم حتماً دانشگاه یه صفحه رو داره دیگه

گشتم گشتم تهش یه پیج پیدا کردم کلاً 900 نفر عضو داشت حالا این به کنارالان نشستم جلوی در دانشکده،

 99/99999999999 درصدشون حجاب دارن، این دکمه  ی غلط کردم کجاست؟؟؟

14 واحد دادن تو 5 روز هفته پخشش کردن، هر روز بیاد بیام اینجا ساک ساک کنم برگردم

رفتیم سر کلاس ریاضی استاد اومد و سلام و اینا، یه کاره شروع کردن مالایی حرف زدن، همین جوری 

5 دقیقه صحبت کرد، دیدم کلاس دارن منو نگاه می کنم، گفتم اگه می شه انگلیسی حرف بزنید بلکه منم 

یه چیزی دست گیرم بشه، 

الانم که منتظرم کلاس زیست شروع بشه، خدا رو شکر 45 دقیقه بیشتر نیست

خلاصه اینکه من دریا ام می رم باید یه آفتابه آب با خودم ببرم

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Mon 10 Jan 2011ساعت 13:52  توسط رضا  | 

ترس از دست دادن ...

سلام به همه

زیاد حالم خوب نیست، حالم گرفتست، این چند روز یه اتفاقایی واسم افتاد که کلاً حس و حال واسم نمونده

نمی دونم چرا

ولی بعضی وقتا ترس از دست دادن چیزی همه ی لذت داشتنشو از بین می بره، پس همون بهتره که نداشته 

باشمش

فقط همین

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Sat 8 Jan 2011ساعت 23:11  توسط رضا  | 

فقط تو ایران

سلام

بعد از مدتی تاخیر، بازم هستم، یه چیزی شندیم که باورم نشید ولی مثل اینکه واقعیت داشت

تو تهران یه پژو با یه وانتی که پشتش یخچال حمل گوش داشت با هم تصادف می کنن و راننده ی پژو ام چون

از پشت زده بود مقصر بود، حالا میان پایین تا ببینن چی شده،

راننده ی پژو که خودشم قبول کرده بود که مقصر می خواست به پلیس زنگ بزنه که بیاد کروکی بکشه

و برن واسه بیمه و تعیین خسارت، ولی اون یکی راننده تمایلی به اومدن پلیس نداشتف بعدشم که می بینه

طرف دست بردار نیست می گه آقا من از خسارتم گذشتم، ولی راننده ی پژو زنگ می رنه به پلیس

حالا پلیس میاد و می گه خوب آقا، ایشون که از خسارتشون گذشتنف چرا شما گیر دادی آخه

طرف می گه این آقا خیلی مشکوک، مگه می شه کسی از خسارتش بگذره اونم کجا؟؟؟ تو ایران

بعد از جر و بحث راننده ی پژو زنگ می زنه به 110 تا بیان و رسیدگی کنن، 

پلیسا می رسن به محل حادثه، بررسی می کنن می بینن بله راننده ی وانت بو می ده

یه گندی زده که حالا داره اینجوری می کنه، 

بعدش پلیس از راننده ی وانت می خواد که در یخچال و باز کنه، حالا بگید تو یخچال چی بوده؟؟؟

اولش بگم که وانت واسه یه شرکت بزرگ بود به اسم ...

بله تو یجچال گربه مرده بوده

آقای محترم این همه گربه اینجا چی کار می کنه؟؟؟

والا به خدا من اینا رو می کشتم و می دادم به اون شرکته تا سوسیس و کالباس تولید کنن

خودم خیلی تعجب می کردم که چرا کالباسا انقدر خوشمزه ان، نگو گشوت گربه بوده

حالا برید واسه شام یه کیلو سوسیس بگیرید که بزنیم به بدن، 

به سلامتی گربه هایی که تو این راه جون خودشونو از دست دادن

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Mon 27 Dec 2010ساعت 11:52  توسط رضا 

...


در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي ميكنند و بر حسيني مي گريند كه ازادانه 

زيست ~ دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  Thu 16 Dec 2010ساعت 16:54  توسط رضا  | 

من فقط عاشق اینم

سلام

اینو یکی گفته بود منم خوشم اومد گذاشتم


من فقط عاشق اینم وسط یه روز کاری                               بشینیم بثال خدمت ببینم چه حالی

من فقط عاشق اینم تویه کهرزیک بمونم                             ولی من صاحب بطری، تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم                             واسه آسایش مردم بند دارتو ببافم

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیری                             اونقدر زنده بمونی که به جای من بمیری

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام                            حرفای با ادبیمو بذارم برای فردام

عاشق اون لحظه ام که روی شونهات بشینم                        حواست به من نباشه روی هیکلت چه خوبه


دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Wed 15 Dec 2010ساعت 10:18  توسط رضا  | 

آنهایی که رفتند،آنهایی که ماندند

آنهايي که (از ايران) رفته اند ايميلشان را درحسرت نامه از آن هايي که مانده اند باز مي کنندو از اينکه هيچ نامه اي ندارند کلافه مي شوند

آنهايي که (در ايران ) مانده اند هر روز…نه…يکروز در ميان ايميلشان را چک مي کنند و از اينکه نامه اي از انهايي که رفته اند ندارند کفرشان در ميايد

 

 

آنهايي که رفته اند همانطور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي کنند تا تنهايي بخورند فکر مي کنند آنهايي که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزي با برنج زعفراني مي خورند و جمعشان جمع است و مي گويند و مي خندند

آنهايي که مانده اند همان طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي کنند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند الان دارند با دوستان جديدشان گل مي گويند و گل ميشنوند و از ان غذاهايي مي خورند که توي کتاب هاي آشپزي عکسش هست

 

آنهايي که رفته اند فکر مي کنند آنهايي که مانده اند همه اش با هم بيرونند. کافي شاپ، لواسان، بام تهران و درکه مي روند خريد مي روند…با هم کيف دنيا را مي کنند و آنها را که ان گوشه دنيا تک افتاده اندفراموش کرده اند

آنهايي که مانده اند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند همه اش بار و ديسکو مي روند و خيلي بهشان خوش مي گذرد و آنها را که توي اين جهنم گير افتاده اند فراموش کرده اند

 

آنهايي که رفته اند مي فهمند که هيچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نيست و دلشان مي خواهد يک چاي دم کرده حسابي بخورند

آنهايي که مانده اند دلشان مي خواهد بروند يکبار هم که شده بروند يک مغازه اي که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چيزي را مي خواهند انتخاب کنند

 

آنهايي که رفته اند همانطور که توي صف اداره پليس براي کارت اقامتشان ايستاده اند و مي بينند که پليس با باتوم خارجي ها را هل مي دهد فکر مي کنند که آن جهنمي که تويش بودند حداقل کشور خودشان بود

آنهايي که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشين مي کنند فکر مي کنند که آنهايي که رفته اند الان مثل آدم هاي محترم مي روند به يک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحويل مي گيرند

 

آنهايي که مانده اند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند حق ندارند هيچ اظهار نظري در هيچ موردي بکنند چون دارند انور حال مي کنند و فورا يک قلم برمي دارند و اسم انوري ها را خط مي زنند

آنهايي که رفته اند هي با شوق بيانيه ها را امضا مي کنند و مي خواهند خودشان را به جريان سياسي کشوري که تويش نيستند

بچسبانند

 

آن هايي که مانده اند در حسرت بي بي سي و صداي آمريکا بدون پارازيت کلافه مي شوند و دائم پشت ديش هستند

آنهايي که رفته اند پاي اينترنت، دنبال شبکه 3 و فوتبال با گزارش عادل يا سريالهاي ايراني  و اخبارهايي با کلام پارسي و ايراني هستند

 

آنهايي که مانده اند مي خواهند بروند.

آنهايي که رفته اند مي خواهند بر گردند.

 

آنهايي که مانده اند از آن طرف مدينه فاضله مي سازند

آنهايي که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر مي کنند

 

اما هم آنهايي که رفته اند و هم آنهايي که مانده اند در يک چيز مشترکند 

 

آنهايي که رفته اند احساس تنهايي مي کنند. آنهايي که مانده اند هم احساس تنهايي مي کنند

 بايد زندگي کردن را بياموزيم اين چندان به ماندن و رفتن ربطي ندارد

 


+ نوشته شده در  Mon 13 Dec 2010ساعت 21:21  توسط رضا  | 

ماه دختر بازی

سلام

بعد از گذشتن یک سال دوباره ماه دختر بازی فرا رسیده

جلوی هر کوچه چند تا بچه ژیگول چادر زدن و واسه خودشون هیئت را انداختن

از اول صبحم چه کسی بیاد و چه کسی نیاد واسه خودشون نوار می ذارن با صدای بلند

و می شینن خیابونو دید می زنن و آمار می گیرن

چند سال پیش که تو اکباتان بودیم، شنیدم دوتا پسر داشتن با هم حرف می زدن، یکی پرسید

راستی اون دختر امشبم میاد هیئت؟؟؟ 

حالا دیگه بلند کردن علامتم شده پز دادن جلوی دخترا و دست مایه ی رد و بدل شدن شماره

دخترا ام یه جوری آرایش می کنن هرکی ندونه فکر می کنه دارن می رن مراسم پاتختی

سیستم هیئتا ام عوض شده الان خانوما جلو می رن و سینه می زنن پسرا ام پشت همیاری میکنن

چهار چشمی دنبال جفت خودشون می گردن

حالا خود هیئتا ام واسه خودشون کل کل دارن، نمی دونم تبل 100 اینچی می خرن، علامت صد و فلان

تیغه می خرن و ...

شاید اگه امام حسین می دونست سال ها و سالیان بعد یه همچین آدمایی می خوان واسش عزاداری

کنن، قید قیام کردن و می زد

واقعاً این محرم و صفر است که دخترا و پسرا رو دلگرم نگه می داره

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Sun 12 Dec 2010ساعت 17:20  توسط رضا  | 

بی شرفی نیا

سلام به همه

داشتیم پارازیت نگاه می کردیم

آخرشم دیدیم شریفی نبا تو برنامه تلوزیونی اودمه شاخ و شونه کشیده که اخراجی ها فلان قدر

فروش کرده، ای خاک بر سر سینمای ما که اخراجی ها بیشترین فروش و داشته 

مردک مگه تو فقط فیلم ساختی، کمال تبریزی ام فیلم مارمولک و ساخت این جوری شاخ و شونه نکشید

اون از گند کاریای ده نمکی که معلوم نشد کی کارگردان شد اینم از شریفی نیا که اولدرم قلدرم می کنی

مرد حسابی مطمئن باش مردم فقط واسه پر کردن وقت خالیشون اخراجی هارو نگاه کردن

نه نکته ای داشت و نه حرفی برای زدن،

می گن خانه از پایبست ویران است، وقتی اون بالاسری این جوری حرف می زنه از بی شرفی نیا ام

نمی شه انتظاری داشت

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Sat 11 Dec 2010ساعت 20:23  توسط رضا  | 

چراغی که به مسجد رواست...

سلام به همه رفقا

تا اونجایی که ما شنیده بودیم می گفتن چراغی که به خانه رواست، اما دیگه از مد افتاده

الان شده چراغی که به مسجد رواست

چه حسی پیدا می کنید اگه ببینید کسی داره به شعورتون توهین می کنه

مثلاً می بینید تو دود تو شهرتون دارید خفه می شید، یه دفه آسمون نگاه می کنید می بینید

دو تا هواپیمای ملخی، که دیگه واسه آموزشم ازشون استفاده نمی شه

دوتا بشکه آب برداشتن و پرواز کردن و دارن می پاشن تو سر و صورت شهر

یا فلان جای دنیا، تو دریا نفت ریخته، زرتی، می خواید بیایم واستون پاکش کنیم؟؟؟

ولی تا نوبت به خودی می رسه همشون دست به فلان جا می مونن و می شینن بیلیار جیبی بازی می کنن

تو اگه بیل زن بودی باغچه ی خودت و بیل می زدی،

این یکیرم بگم و تموم، یه روز میان می گن فلان سایت، جاسوس و کلی بهش می توپن

چند روز دیگه میان یا کلی ذوق و شوق که مردم به وسیله ی همون سایت جاسوسی

بر ضد فلان کشور نظر دادن

بالاخره اون سایت خوبه یا بد، جاسوس یا خودی؟؟؟

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Thu 9 Dec 2010ساعت 13:32  توسط رضا  | 

یکم فلسفی

سلام

با بچه ها داشتیم در مورد وضعیت ایران حرف می زدیم بعد یکیشون یه حرف جالبی زد

البته خودشم از جایی شنیده بود که

هر چیزی که زیاد می شه نقض خودشم به همراه میاره

بیشتر از این نمی تونم مسئله رو بازش کنم چون اون وقت باید یه مثالی بزنم که وارد مسائل دیگه می شه

خلاصه اینکه مواظب باشید زیاد نشید چون نقضتونو به همراه میارید

دنیای خوبی داشته باشید

...

+ نوشته شده در  Tue 7 Dec 2010ساعت 1:14  توسط رضا  | 

گل و بلبل

سلام

امیدوارم خوب باشید

تازه داشتم از شوک ماجرای میدون کاج در میومدم که دوباره یه خبر دیگه رسید

یه نفر دیگرو وسط خیابون تو کرج کشتن و بازم نیروی انتظامی با اقتدار کامل صحنه رو مدیرت کرد

آخرشم کات دادن و مردم همیشه حاضر در صحنه ام با موبایلاشون زحمت فیلم برداری رو کشیدن

حالا قاتل میدون کاج و می خوان وسط میدون دار بزنن، واسه برنامه ی بعدی ام یه سر میریم

کرج اونجا ام طرف و وسط خیابون دار می زنیم و تا ببینیم محل بعدی کجاست

چند وقت بعدم کلاً کارناوال دار زنونو راه می ندازیم هر هفته در یکی از محله های شهر شما

شاید شهر بعدی شهر شما باشه دوست عزیز، منتظر ما باشید

این از بخش جنایی خبرا حالا میریم تو قسمت فرهنگی و هنری

آقای ده نمکی در یک حرکت مقتدرانه تونل توحید و با بر و بچه هاش بند آورد 

کی به کیه؟؟؟ گور بابای حقوق شهروندی و این حرفا ام کرده، فعلاً ساخت فیلم اخراجی های 3

از همه چی مهمتره

بعد بیایم اینجا دم از دین و ایمون و مسلمونی و این حرفا بزنیم و یه سری اسم شیعه بودنو

یدک بکشن و از عذاب جهنم جرف بزنن، آخرشم یه آقایی بلند شه بگه

زبون بهشت عربی و زبون جهنم عجمی

کلاً هر کی هر کاری رو که صلاح می دونه و فکر می کنه درست انجام می ده و آخرشم همه ی کاسه کوزه 

ها سر دشمن می شکنه، حالا این دشمن یه روز اونه یه روز یکی دیگست یه روزم خودیه

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Mon 6 Dec 2010ساعت 1:32  توسط رضا  | 

پریود مغزی

سلام

امیدوارم خوب باشید

حتماً شندید که می گن طرف پریود شده، ولی هر وقت این کلمه به گوشتون می خوره فکر می کنید حتماً 

طرف مورد خطاب مؤنث، ولی این دفه فرق می کنه

این دفه خودم پریود شدم، آخه بابا ما شنیده بودیم عادت ماهانه یک بار در ماه رخ می ده، پس این چه وضشه

تو این یه ماه سه چهار بار اتفاق افتاده، دیگه شورشو در آورده

هر چند روز یه بار کلاً دپ دپ می شم، وامونده این ورا ام جایی پیدا نمی شه که آدم بره بگرده

ولی یه چیز خوبی که داره، الان کلاً ما خارجی محسوب می شیم، قشنگ حس می کنیم 

مثل خارجیا دارن باهامون رفتار می کنن، ولی وای به حال روزی که جمعیت هم وطنیا این جا رسوخ کنن

دیگه اون موقست که پشتمون فش و بد و بیرا می گن

خونه قبلی که بودیم، یکی از دوستامون تعریف می کرد، چند سال پیش یه ایرانی و رو دیپرت کردن

حالا فکر می کنید واسه چی؟؟؟ طرف یه پسر بوده که هر روز کارش این بوده وایسته تو آسانسور

بالا پایین بره،تا وقتی یه خانوم و  تو آسانسور تنها گیر بیاره و دست مالی کنه

اونم فقط به مدت 30 ثانیه، آدم مخش می گرخه، آخر سرم خود ایرانیا بردنش معرفیش کردن

به پلیس، حالا شما دختر ام زود جوگیر نشید، وضع دخترای ایرانی تو اینجا که فاجعست

کلاً ازشون بپرسی واسه چی اومدید یا واسه زبان اومدن یا واسه اینکه تو ایران خسته شده بودن

نمی دونم کوه می کندن، چی کار می کردن که خسته شده بودن

دیگه از لباس پوشیدنشونم که .... هی آقا بیخیال، لخت بیان بیرون شرف داره، تا فلان جاشون 

از دو کیلومتری متری می زنه تو چش آدم

نمی دونم اگه این بدنم نداشتن می خواستن کجاشونو نشون بدن، 

خلاصه هی چپ و راست با دوستامون پریود می شیم، برم ببینم درمونی واسش پیدا می کنم یا نه

دنیای خوبی داشته باشید

...

 

+ نوشته شده در  Sat 4 Dec 2010ساعت 13:55  توسط رضا  | 

PC، گاز شهری، گاز روستایی

سلام به همه رفقا

بالاخره اومدیم تو حومه ی شهر، دیشب دیگه مصداق کامل نداری و تو خودمون دیدم

دور میز نشسته بودیم کیف پولارو در آوردیم ببینیم سر جمع چقدر پول داریم

خلاصه هر چقدر حساب کردیم پول زیاد نمی شد، بلند شدیم بریم بقالی شام بخریم 

وای تو یخچالش ناگت مرغ، همبرگر، آخ دلم قیلی ویلی می رفت، یه دفه گفتم، همین ناگتا خوبه دیگه

بعد دیدم دارن نگاهم می کنن، یکم که فکر کردم یادم افتاد ما که تو خونه گاز نداریم چه جوری می خوایم

اونارو سرخ کنیم، آخه اینجا هنوز گاز شهری نکشیدن، ما ام که تازه اومده بودیم کپسول نداشتیم

آخرش سه تا تون ماهی برداشتیم حالا جلوی مغازه وایستادیم یه هندی گیر داده که شما ایرانید؟؟؟

ما ام گفتیم آره، مگه بی خیال می شد حالا این دفه گیر داده بود روی کاغذ یه جمله ی فارسی بنویس

آخر شبا ام که سر گرمی نداریم یا از این بالا استخر پایینو دید می زنیم یا بیلیارد جیبی بازی می کنیم

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Mon 29 Nov 2010ساعت 13:39  توسط رضا  | 

پس چی شد؟؟؟

سلام

قرار بود یه هفته قطع بشم، معلوم نیست با چیشون بازی می کنن، سرشون به خشتکشون پنالتی

می زنه، حالا خدا می دونه کی قرار قطع بشه

پس ماتهت لق همشون، حالا که هستم پس پستم و می ذارم دیگه

فردا ام دیگه کلاً از اینجا جمع می کنیم بریم حومه ی شهر، 

جای همتون خالی امروزم رفتیم سینما هری پاتر زدیم به رگ  و حالا منتظر قسمت دومشیم

بعدشیم میریم تو نخ اره، خدای فیلم باحال 

آهان یه نفر از همه خونه ایامونم می خوام معرفی کنم

آقا حمید رضا، به امید یه دختر اومده بود اینجا که اونم ول کرد و رفت حالا این بنده

خدا ام منتظر اینه که کارش جور بشه بره استرالیا

آقا هر وقت ازش می پرسیم چه خبر؟؟؟ می گه یه ختر دیدم گوشت!!!

ازش می پرسی، آقا حمید کلاس زبان خوب بود؟؟؟

یه دختر دیدم خود تیکه می خوام برم تو کارش، فکر کنم تو شک رفتن اون دخترست

یه آمارم بدم 99/99 در صد دخترای ایرانی اینجا مسافر سنفرانسیسکو ان، لپ مطلب اینکه

تو کار سالوادر بازین

عمق فاجعه: حاضرم عقیم بشم ولی با یه دختر ایرانی تو اینجا دوست نشم کلاً باید از نزدیک شدن 

بهشون حذر کرد

نتیجه ی اخلاقی: نافم تو پیشونی هرچی دختر و پسر بی معرفت 

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Sun 28 Nov 2010ساعت 1:52  توسط رضا  | 

تا یه هفته...


سلام به همه رفقا

همیشه می گن دوری و دوستی، ولی همون دوری و غریبه بودن خیلی بهتر

دیگه همه چی بوی جوراب گرفته، دوستیا ام که دیگه هیچی، بیخیال همشون، تف به این رفاقتا

احتمالاً واسه یه هفته اینترنت نداریم و تا بریم خونه ی جدید

پس تا بعد، قربون همه رفقای با معرفت نه اونایی که حرف رفاقت می زنن

دنیای خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  Tue 23 Nov 2010ساعت 17:28  توسط رضا  | 

خودسانسوری

سلام

خوبید؟؟؟ امیدوارم باشید،

این پست 91 که دارم می نویسم، یعنی از پست 92 به بعد خود سانسوریتعطیل، هر چی هست نوشته می شه، 

حالا چه به کسی بر بخوره چه بر نخوره

پس منتظر پستای بعدی که بدون سانسور هم هست باشید، البته تا حد امکان سعی می شه 

غیر اخلاقی نشه

دنیای خوبی داشته باشید

...



+ نوشته شده در  Mon 22 Nov 2010ساعت 12:10  توسط رضا  | 

دختر و مدرک

سلام

پیش خودم داشتم فکر می کردم، همه می نالن از بیکاری و از اینکه طرف فوق لیسانس داره

ولی مسافر کشه، هر کی بالاخره حرفی داره واسه زدن، فقط نمی دونم دخترا این وسط چی میگن؟؟؟

تهش دیگه درس خوندن از خونه موندن و ور دل مامان نشستن که بهتر

حالا یه دانشگاهی ام قبول بشن یا نشن تهش فرق نمی کنه

طبق تحقیقات محوری و دورانی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که :

دختر همون بهتر بمونه ور دل مامانش، حالا بگید چرا؟؟؟

بر فرض که یه دختر مدرک لیسانس داشته باشه، خواستگارش حداقل باید فوق لیسانس داشته باشه

دختر اگه فوق داشته باشه، خواستگارش باید حداقل دکترا داشته باشه، دختر اگه دکترا داشته باشه

الکی وقتشو تلف کرده، چون پسری که دکترا یا بیشتر داشته باشه اصلاً فکر

ازدواج به سرش نمی زنه

حالا هرکی ام بیاد بگه این طوری نیست مطمئن باشه بعد یه سال کمتر بودن مدرک پسرو رو می کنن تو چشش

آخرش رسیدم به این معامله: مدرک=ضریب ثابت در احتمال پیدا شدن خواستگار

که اون ضریب ثابت یک عدد کسری نجومی

به قول قدیما

هر دختری که مدکرش بیش، احتمال ترشیدنش بیشتر

یا مدرک بیشتر خواستگار کمتر، پس به عنوان یه برادر دینی این حرفو از من داشته باشید

یا قید شوهر و بزنن یا قید درس خوندن، الکی الان کلاس نذارن می خوان ادامه تحصیل بدن

اینو همیشه جلو چشمتون داشته باشید، مدارج بالای علمی مساوی است با ترشیدن

حالا خود دانید

از همه ی اینا که بگذریم

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Mon 22 Nov 2010ساعت 0:32  توسط رضا  | 

به یاد حاج آقا...

سلام به همه

این ماجرایی که می خوام بگم در حاشیه ی همون جریانات شماره دادن

من به اون خانوم همکلاسی اتفاق افتاد که موقع نگفته بودم...

اون روز بعد از اون ماجرا حالم خیلی گرفته بود، گفتم واسه اینکه روحیم عوض بشه

به حاج آقا زنگ بزنم، حالا حاج آقا کیه؟؟؟

حاج آقا طباطبایی معلم دینی سال سوم دبیرستان ما بود، یه مرد تقریباً مسن و خوش رو

حتی یه بارم با ابا و عمامه تو مدرسه ندیدمش،

بنده ی خدا یه با سرکلاس عصبانی شد از دست ما، جلسه ی بعد دیدیم با شیرنی اومد سر کلاس

خلاصه خیلی باحاش حال می کردیم، مرد نازنینی بود

تو محوطه ی جلوی فنی زنگ زدم بهش و بعد احوال پرسی گفتم:

حاج آقا راستشو بخواید یه همچین ماجرایی برام پیش اومده که می خواستم با

طرف دوست بشم، شماره دادم و ...

 اونم گفت: قصدت ازدواج بوده؟؟؟ گفتم نه،

گفت: ببین پسرم برو خداتو شکر کن که این اتفاق برات پیش اومده و قبول نکرده

پرسیدم چرا؟؟؟ گفت: اگه باهاش دوست بشی معلوم نیست در آینده چه اتفاقاتی بیوفته

آخرشم همون حرفی رو زد که همه ی آخوندا می زنن، خدا قهرش می گیره

خلاصه دیدم بازم حالم گرفتست،  قدم زدم و این ور اون ور و نگاه کردم

پیش خودم می گفتم این حاج آقا ام چقدر مذهبی به همه چی نگاه می کنه، حالا خودشون

موقع جوونی کاراشونو کردن تا به ما می رسه می گن خدا قهرش می گیره و می ری جنهم و

از این حرفا...

ولی تازه الان فهمیدم که چی داشت می گفت، همون خانوم همکلاسی چند وقت پیش

با یکی از همکلاسیای خودم بوده، باهاش بهم زده حالا با اون همکلاسیمه

خدا رو شکر تو اون دانشگاه تو اون یه سال با کسی ارتباط نداشتم،

حاج آقا می خوامت زیاد، دمت گرم

از همه ی اینا که بگذریم

دنیای خوبی داشته باشید

...

 

 

+ نوشته شده در  Tue 16 Nov 2010ساعت 21:55  توسط رضا  | 

ضیافت...

سلامی دوباره

چیه؟؟؟ چرا چپ چپ نگاه می کنید؟؟؟

آهان به خاطر اون بالایی، گرفتم، مگه چیه؟؟؟ بده؟؟؟ اخ؟؟؟

هرچی ام که بگید، خیلی حال داد، خیلی خوشمزه بود، به سلامتی دوستانم

یه پیک زدیم، مزه ام بود تا دلتون بخواد، سیب و پنیر گودا و ...

دفعه ی قبل که زدیم، تا مرز سیا مستی رفتیم، واییییی خیلی حال داد

ولی ایندفه نشد که به اونجا برسم،

الان دارید نگاه عاقل اندر صفیه می کنید، نه؟؟؟

صدای بیت و بشنو با ابسلوت مست....لبتو بذار رو لبمو دست به دست

یه حس سرگیجه ی باحال، یه دفه ام ویسکی زدیم زیاد حال نداد

چرب بود، معدمو اذیت می کرد، ولی ودکا یه چی دیگست

به سلامتی به همه رفقا

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Sat 13 Nov 2010ساعت 23:37  توسط رضا 

رفع نیاز روحی

سلام به همه رفقا

الان که دارم می نویسم ساعت 2:05 شب، چند ساعت قبل با هم رفتیم بیرون

یکم بچرخیم و بعدشم بریم شام بخوریم

دوباره همون جای قبلی، توی پارک، رفتیم روی نیمکت نشستیم،

واییییییییییییییییی، یه دفعه بارون گرفت، همه رفتن تو ساختمونای اطرف و

گاردای پارکم رفتن زیر آلاچیق، ای جانم، هرچی از خدا می خواستم می داد

فضا شد خود خود رمانتیک، رفتیم تو قسمتی که تاب و سرسره بود

دیدیم یه جا چند تا پله بود که یکم می رفت بالا و می رسید به یه جایی

شبیه رینگ بکس

هیچکسم نبود، آخ جون، تند دوییدم رفتیم بالا،( از این جا به بعد یکم مشکل

اخلاقی داره)

رفت کنار نرده ها وایستاد، منم از پشت بغلش کردم و چند تا بوس از گردنش

واییییییی تنش مثل آتیش داغ بود( اینی که می گم داغ بود از فیلما یاد نگرفتما، واقعاً

تنش داغ بود)، دستامو حلقه کردم دور کمرش

یکم نازش کردم و دوباره بوسسسسسسسسسس، بعد

صورتشو برگردوندمو فیس تو فیس یه بوس از ...

آهای فکر بد نکنید، از گوشه ی لبش، نه خود لبش کردم(بوس و می گم)

چرا فش می دیدید، گفتم که یکم مشکل اخلاقی داره

چی؟؟؟ دارم خالی می بندم؟؟؟ خود دانید، من که این کارا رو کردم و خیلی ام

حال داد

چی؟؟؟  آقا دختر بازی یعنی چی؟؟؟ این برچسبا به من نمی چسبه

به این کار می گن رفع نیاز روحی به روش ماچ و بوسه بغل کردن، خلاصه

به زبان ساده تر محبت درمانی یا تزریق محبت

و در آخرهم موقع خداحافظی، تیر خلاص و ول کردم و اون جمله قشنگ رو

گفتم، چی؟؟؟ اون جمله کیلیشه ای شده؟؟؟

آهان الان برای نشون دادن علاقه طرفو بغل می کنید و می گید:

الهی بِمَکَم

اینم قشنگ، البته اونم بستگی به ناحیه ی مکش و میزان فشار مکنده

داره

از همه ی اینا که بگذریم

دنیای خوبی داشته باشید

...


+ نوشته شده در  Sat 13 Nov 2010ساعت 22:22  توسط رضا  | 

یه روزِ خوب گذشت...


سلام به همه رفقا

خوبید؟؟؟

 خب اولش خجالتامو کشیدم که دیگه معذب نباشم

جاتون خالی دیروز کلی رفتیم بیرون و این ور اون ورو خلاصه بله دیگه

اولش رفتیم سینما اونجا ام تاریک، فضا مناسب، البته منظورم مناسب واسه فیلم دیدنه ها

اگه اون وسط مستا کاری ام صورت گرفت؛ گرفته دیگه نمی شه کاریش کرد

اتفاقا فیلمشم خانوداگی بود، کیفیت آینه ی آینه، رنگی، همراه با صحنه

منم که دیگه خوراکم این جور جاهاست

خلاصه بیشتر از این نمی شه توضیح داد، بد می شه خوبیت نداره

اگه خدا بخواد به قول اینا داریم کاپِل می شیم،

حالا می خوایم بریم غذا بخوریم، گیر داده شما مسلمونید نمی تونیذ گوشت خوک بخورید

منم گفتم اینا اسمش رو ماست، کلاً ماها با جزیاتش زیاد کاری نداریم، از

همون اولش بابا مامانمون مسلمون بودن ما ام مسلمون شدیم،

به نظر من که خدا به خاطر بی جمبه بودنمون یه سری چیزارو حروم کرده

یکیش همین مشروب، می دونسته بی جمبه ایم، باید تا خرخره بخوریم تا سیر بشیم

گفته حروم و ...

ناهارم زدیم و رفتیم که سوار اتوبوس بشیم که برگردیم خونه، تو اتوبوسم یکم شولوغ بازی

یاد روزایی افتادم که از قزوین بر می گشتیم به تهران، همیشه صندلیای وسط که کمتر دید داشت

پاتوق دختر پسرای بی مکان بود، خلاصه تا تهران یه دلی از عزا در میاوردن

از ماچ و بوسه گرفته تا کارای دیگه و بیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب...

بیشتر از این سرتونو درد نمیارم

تا یه وقت دیگه

دنیای خوبی اشته باشید

...

+ نوشته شده در  Fri 5 Nov 2010ساعت 12:4  توسط رضا  | 

سلام فاحشه...

... اینو تو یه وبلاگی خوندم گفتم شاید شما ام بخونید و   

سلام فاحشه!تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!فاحشه!!!… دعایم كن

... دنیای خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  Tue 2 Nov 2010ساعت 19:43  توسط رضا  |